-5:30-pm

مات زمانم...هی میرود جلو
انگار نمی داند که من هنوز در بهت 3600*24*365*9 ثانیه ی پیش جامانده ام


الا یا باد مشکین بود بدان معشوق مشکین مو
بگو از من ترا گر بر سر کویش گذر باشد
ندانم در فراقت چند باشم جفت نومیدی
شب نومیدی عاشق همانا بی سحر باشد
از این شعر منظوری ندارم فقط ازش خوشم میاد
سال جدیدم شروع شد...ولی چه زود گذشت مثل همیشه ،انگار همین دیروز بود که وسایلامونو جمع کردیم و رفتیم مسافرت ... حالا هیچ کار خاصی هم نکردیما فقط نشستیم تو خونه در و دیوار رو تماشا کردیم ...یه روز نهارم گوش شیطون کر رفتیم جنگل ... تا حالا عیدم به این بدی نبوده ...دقیقا روز اول عید راهی بیمارستان شدم و تا روز هشتم ، هشت تا آمپول نوش جان کردم...ولی خب چه کنیم ؟ باید سوخت و دم نزد و بعدشم ساخت
از الان دارم برای نمایشگاه کتاب بال بال میزنم ... اگه کسی رمان خوبی مثل دزیره می شناسه که هم تاریخی باشه هم عاشقانه معرفی کنه ممنون میشم ...اگه غیر از اینم بود فقط ارزش خوندن داشته باشه

این دگر من نیستم ،من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم

آره دیگه
حیف از عمر عزیز من که با من زیست
ولی دیگه میخواد با یکی دیگه زندگی کنه
یه توصیه:مستندهای منو تو 2 رو حتما نگاه کنید خیلی قشنگه
میدونستین یه پل 80 کیلومتری بین قطب شمال و قاره اروپا ساخته شده ، بعد الان با خودتون میگید مگه یخچال های قطبی با پایه های این پل برخورد نمی کنه؟ ولی اومدن پایه هاش رو مثل کشتی های یخ شکن درست کردن که یخ ها رو خرد می کنه
یعنی من اینجوری بودم![]()
و به این نتیجه رسیدم که من چقدر آدم بی مصرف و از دنیا عقب افتاده ای هستم![]()
و تصمیم گرفتم بامصرف بشم![]()
شما هم از این تصمیما بگیرین
خدایی ما کجاییم و تو چه فکرایی هستیم و بقیه مردم دنیا کجان؟
بهش فکر کنید و ببینید چقدر الکی زندگی کردن بده!
به دل نگیرین ولی همینه دیگه!